دلت دار زنده به فرهنگ و هوش------ به بد در جهان تا توانی مکوش

کسی کش بود مایه و سنگ آن------دهد کودکان را به فرهنگیان

ز فرهنگ و از دانش آموختن------سزد گر دلش باید افروختن

چنین داد پاسخ بدو رهنمون------که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان بود-------زگوهر سخن گفتن آسان بود

گهر بی هنر زارو خوار ست وسست------به فرهنگ باشد روان تندرست

سپردن به فرهنگ فرزند خرد-------که گیتی به نادان نباید سپرد

در برهان قاطع فرهنگ را شاخه درختی گویند که در زمین می خوابانند و از جای دیگر سر بر می آورد- و همچنین کاریز آب را نیز گفته اند که آب از کاریز بیرون آمده و بر روی زمین می آید.


معنی ترکیبی واژه ی فرهنگ

معنا و مفهوم فرهنگ در ایران بسیار ریشه دار و ژرف و همچنین دارای دیرینگی است.باید به این موضوع مهم توجه داشت که:«فرهنگ» ملتی برتر و ژرفتر و «فرگشتپذیر» تر بوده است که به راز آفرینش و «شناخت انسان»و معرفت «جهان» آشناتر و آگاه تر بوده است.

واژه ی فرهنگ از دو جز ساخته شده است:

1-«فر» یک واژه است به معنی، نیروی معنوی، شکوه، بزرگی، درخشندگی و ...است.

و یا یک پیشوند است، که معنی جلو، بالا، پیش، بیرون ، را می دهد( که در ترکیب«فرهنگ» پیشوند است).

2-«هنگ» از ریشه ی اوستایی «سنگ=thanga» است، به معنی: کشیدن، و نیز به معنی: سنگینی، وزن، گروه، وقار... آمده است.

که روی هم رفته واژه ی «فرهنگ» بالا کشیدن و بیرون کشیدن است.به برداشتی دیگر «فرهنگ» یعنی از ژرفای وجود افراد ملتی یا از درون یک جامعه، دانستنی ها و داشته ها و نیروهای نهفته و تراویده های مستقل ذهنی و استعدادهای درونی و ویژه ی فردی را بیرون کشیدن و آشکار ساختن و در نتیجه، افزودن و پربار کردن پدیده ها و خلاقیت های شناخته و ناشناخته ی آدمیست.

به مانند این است که هر کشوری و سرزمینی دارای منابع شناخته شده و آشکار است و همچنین منابعی ناشناخته و پنهان که در دل زمین قرار گرفته است، که این منابع از نظر چندی و چونی با هم متفاوتند و به عوامل گوناگون و طبیعی کشورها بستگی دارد که با شناخت آنها و بیرون کشیدنشان از دل زمین به سرمایه ی کشور می افزایند و پیشرفت کشور را با برخورداری از آن منابع در سرازیری انداخته و به آن سرعت می بخشند. «فرهنگ» مانند دستگاهیست که گمانه می زند و چون سر چشمه را یافت آن را از دل خاک بیرون می کشد.

با بیرون کشیدن های پی در پی و بی گسست این منابع نهفته در دل زمین یک کشور، پروتمند و ثروتمندتر می شود.برای گرانبار ساختن جهان مردمی، باید این اندوخته های معنوی را بیرون کشید و جلوه گر ساخت و از آن برخوردار شد.

پس،«فرهنگ» یعنی:بیرون کشیدن دانش، معرفت، استعدادهای نهفته، پدیده ها و تراوشها ی نو و نو پدید انسانی، از نهاد و درون انسان، و جلوه گر ساختن آنها در جهان انسانی.

تفاوت فرهنگ با آموزش و پرورش

واژه ی فرهنگ از سمت و سوهای گوناگون با وا ژه های «آموزش» و «پرورش» تفاوت دارد. زیرا «آموزش» یعنی: آنچه را می دانیم و می خواهیم، به افرادی که در دسترس داریم بیاموزیم ، یعنی همانقدر که دانش داریم و به روشی که می خواهیم به دیگران انتقال دهیم.

«پرورش» هم بدین معنیست که افرادی را که در اختیار داریم، به آن روشی که می پسندیم و می خواهیم بپروریم و بار آوریم. کسی را و جامعه ای را موفق می دانیم که توانسته است افراد جامعه خود را به دلخواه خود، پرورانده و بار آورده باشد.

اگر خواست ما از فرهنگ تنها آموزش و پرورش بود و انتقال دانش خود به دیگران و پروراندن دیگران به آن روش که پسند و دلخواه خودمان است صورت می گرفت، افراد انسانی و جامعه های انسانی در مرز افراد و جامعه های نخستین درنگ می کردند و درجا می زدند. و براستی اگر انسان سازی منحصر به همین آموختن و انتقال دانستنی ها ی موجود به دیگران و پروراندن دیگران زیر نظر و خواست و دلخواه ما ، یا فرمانروایان و حکومت های هر زمان جامعه می بود، جهان مردمی در یک جای خاصی می ایستاد و می ماند و پیش نمی رفت. اما پذیرفتن این تعریف که فرهنگ یعنی بیرون کشیدن تراوش های نو «نو پدید» های درون آدمی و آنچه در درون آدمی نهفته است که هر فردی با افراد دیگر متفاوت است و مجموعه تراوش های درونی و نوزایی های ذهنی و استعدادهای نهفته و آفرینندگی های هر انسان با انسان های دیگر در همه ی درازای تاریخ تفاوت داشته است و دارد و سبب افزایش و «فزایندگی» و «فرگشت» و «دگر گشت» و گوناگونی و گستردگی و پیشرفت و شادابی و «نویی» دانش و هنر و شناخت شده است.

این مفهوم بسیار ژرف و با شکوه از واژه ی فرهنگ، ما را به اهمیت و گرانبها بودن فرهنگ و همچنین پی بردن به این موضوع که نیاکان و پیشینیان ما بسیار بیدار و هوشیار بوده اند و برای پیشرفت انسان و جهان انسانی و باروری اندیشه، تا چه اندازه اندیشیده اند. در میان واژگان زبان های ملت های دیگر کمتر به واژه ایی برمی خوریم که تا این اندازه نشان دهنده ی ژرف نگری باشد.

اگر واژه ی Education را ترکیبی از دو جز «e» که اگر کوتاه شده ی پیشوند ex به معنی بیرون و خارج و جلو باشد و ducat که اگر در اصل به معنی کشیدن را می داده است (در صورتی که در فرهنگ های لاتین به چنین معنی نیامده است) بدانیم، می توانیم بگوییم که تنها واژه ایست که مفهوم «فرهنگ» فارسی را می دهد ولی این معنی از یکسو اجزا آن صورت زنده و اکتیو نداشته اند و ندارند و از سوی دیگر در آثار یونانی و لاتین و آثار نوین اروپایی، آن دریافت هایی که از واژه ی «فرهنگ» در زبان های ایرانی داشته اند و دارند از Education نداشته اند و ندارند. نگاهی به ادبیات ایرانی پیش از اسلام و پس از اسلام این موضوع را به خوبی روشن می سازد.

بسیار جالب است که غربیان، واژه ی Culture را، که بیشتر آداب و رسوم و آثار باز مانده تاریخی را در برمی گیرد، در برابر «فرهنگ» نهاده اند و Education را، که از ریشه ی Edure لاتین گرفته شده، برای دانش و آموزش و پرورش بکار برده اند و شاید این گمان ما را در باره ی معنی ترکیبی این واژه، یا اصلن نپذیرند و یا هرگز متوجه آن نشده باشند.

پیشینه ی واژه های Culture و Civilization در اروپا و غرب

در پایان سده ی 18 و آغاز سده ی 19 در کشور آلمان تلاشی چشمگیر برای «بازجست» تاریخ و شناخت نژادها و جامعه های انسانی صورت گرفت.نخست به بررسی و کاوش پیرامون: آرمان ها، آیین ها، رسم ها، هنرها و دانش های جامعه ها و نژادها پرداختند و سیر تاریخ را با سیر تکامل تطبیق کردندو سپس واژه ی فرهنگ (=Culture ) را برای روشن ساختن سیر تکاملی و تاریخی جامعه ها و ملت ها و امور معنوی آنان و سیویلیزاسیون را برای پاسخ گفتن به نیازهای مادی و امور شهری، بکار بردند.

فرانسویان واژه یCulture را، که شاید از سرزمین خودشان به آلمان رفته و مفهوم ویژه ای یافته بود، با گونه و تعبیر تازه ای برای «آبادانی»، کشاورزی و باروری زمین، بکار گرفتند و رفته رفته در ادبیات و هنر و دانش ها راه یافت.

نویسندگان فرانسوی «فرهنگ» را که در سده 18 به معنی «پرورش معنوی» بکار می رفت برای «پرورش تن و روان» بکار بردند. و آن را با تمدن یکی ساختند. و واژه Civilization نخستین بار در سال 1835 در واژه نامه های رسمی فرانسوی بکار رفت و پیش از آن، از این واژه، همان «حسن معاشرت» انگلیسی را مراد داشتند.

البته کسانی همچون اسوالداشپینگر نظری متفاوت با جامعه شنایان آلمانی دارد او که استاد فلسفه تاریخ بود با تعبیر ویژه ای تمدن و فرهنگ را یکی دانسته و ارزش فرد و جامعه را در فرهنگی بودن آنان می داند. «باید دانست که فرهنگ و تمدن چیزیست روییدنی هر موجود روییدنی و تندرست قد می کشد دارای تقسیماتی است ریشه دارد، تنه دارد، برگ دارد، گل دارد، و سرانجام بار و میوه دارد هر کدام به جای خود نیکوست و هر کدام در جای خود مطمئن و راضی است. ..»

ساختمان فرهنگی

مردم شناسان امریکایی معتقدند که ساختمان فرهنگی یک جامعه، بر سه پایه استوار است 1- پرورش نخستین(دوران کودکی) 2- شرایط اجتماعی و اقتصادی 3- ترکیب جمعیت، که روی هم زیربنای «شخصیت اساسی» یا «فرهنگ یک جامعه» را می سازند و روبنای این ساختمان را: آرمانشناسی(ایدئولوژی)، افسانه ها یا میث ها و نهادهای اجتماعی تشکیل می دهند که شخصیت اساسی بین روبنا و زیر بنا قرار گرفته است.

ایدئولوژی

با اینکه ایدئولوژی از عوامل روبناست برخی آن را اساسی ترین عامل فرهنگ دانسته اند و آن را چنین تعریف کرده اند:« ایدئولوژی عبارتست از نظام عقاید سازمان یافته ای که از نظام ارزش ها تاثیر می پذیرد و به تفسیر و توجیه یک گروه پرداخته است و برای سیر تاریخی آن گروه جهت مشخص معین می کند.» و می گویند هر جامعه ای در ایدئولوژی خود خلاصه و تعریف می شود.

و فرهنگ تمدنیست است خاص یک مردم یا یک ملت که هیچ مردم و ملت دیگری در آن شرکت ندارد. مهر این ملت به روشی پاک نشدنی به روی این فرهنگ خورده است. و می توان گفت فرهنگ بسوی ویژگی میل می کند و تمدن بسوی کلیت.

تفاوت فرهنگ با تمدن

فرهنگ به معنی تمام خلاقیت های ذهنی و مظاهر و تظاهرات اجتماعی و فردی مانند:رفتار، گفتارو کردار مردم یک کشور است و به معنای دیگر رفتار و گفتار و کردار مردم یک جامعه را بازتابی از فرهنگ آن جامعه می شناسند و درجه ی فرهنگ افراد، اجتماع ها و ملت ها را ، از همین راه می سنجند و بدست می آورند.

در تعریف فرهنگ بیشتر تمایل به این است که فرهنگ را زاییده آن بخش از تراوش های ذهنی و فرآورده های فکری و ذوقی بدانند که در برگیرنده ی فلسفه و هنر و ادبیات و آیین های جافتاده و دیرپا و آمیخته با سرشت افراد و دودمان های یک جامعه باشد. ولی تمام کوشش های جسمی و روحی که برآورنده ی نیازهای مادی آدمی باشد و به امور آشکار و بدست آورده شده ارتباط پیدا می کند، زیر نام تمدن جای می گیرد.

فرهنگ سازنده و کمال دهنده ی فرد است و فردیت و «من» آدمی را می پروراند اما تمدن، انسان را در سازمان اجتماعی و گروه، جلوه می دهد و پیش می برد.

فرهنگ کهن است و دیرمان و عام اما تمدن نو است و زود گذر و خاص. زیرا تمام گروه های انسانی، حتا مردم روستانشین و بیابانگرد نیز، دارای فرهنگی ویژه ی خود هستند که از آن به گونه ی« فرهنگ توده» ،«هام وید» یا (Folklor ) نام می برند یعنی مردم، پیش از آن که به شهر برآیند و متمدن شوند، از تراوش های ذهنی و معنویات و هنرهای ویژه ای برخوردار بوده اند.

تمدن اکتسابی و تقلیدی است. اما اگر ملتی بتواند این گرفته شده ها را در خود حل کند و بر آن بیفزاید و نقش آفرینندگی خود را بر آن بنگارد، می تواند آن را جز فرهنگ خویش بشمار آورد.

تمدن نیازمند فرهنگ است. زیرا تمدنی می تواند پایدار و سازنده باشد که استوار بر فرهنگ آن ملت باشد. به عبارت دیگر تمدن باید پشتوانه یی از فرهنگ ملی داشته باشد تا پایدار و سازگار با روحیه ی آن ملت شود. فرهنگ سازنده ی تمدن هست، اما تمدن تنها می تواند جلوه گاه فرهنگ باشد نه سازنده ی آن.

فرهنگ بیشتر جنبه ی آفرینش، دیرینگی، معنوی و ذهنی و بنیادی و چونی دارد و تمدن جنبه ی تقلیدی، تکنیکی، عملی و عینی و چندی.

که فر کیان دارد و چنگ شیر-----دل هوشمندان و فرهنگ پیر

به بخت تو آموخت فرهنگ و رای----سزد گر فرستی ورا باز جای

داستان منوچهر و اندرز دادن به سام در پرورش فرزند

چنین شد به فرهنگ و بالا و چهر-----که گفتی فروزد همی بر سپهر

پس آگاهی آمد سوی اردوان-----ز فرهنگ و از دانش آن جوان

همان کودکش را به فرهنگیان----- سپردی چون بووی از آهنگیان

چو فرزند باشد، به فرهنگ دار-----زمانه زبازی برو تنگ دار

دلت دار زنده به فرهنگ و هوش------ به بد در جهان تا توانی مکوش

کسی کش بود مایه و سنگ آن------دهد کودکان را به فرهنگیان

ز فرهنگ و از دانش آموختن------سزد گر دلش باید افروختن

چنین داد پاسخ بدو رهنمون------که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان بود-------زگوهر سخن گفتن آسان بود

گهر بی هنر زارو خوار ست وسست------به فرهنگ باشد روان تندرست

سپردن به فرهنگ فرزند خرد-------که گیتی به نادان نباید سپرد

 

منبع : www.cariz.persianblog.ir